خرید بک لینک
از این هفته تصمیم گرفتم برای تقویت شیرم که قطعا روی همه چیزِ دخترم تاثیر داره شیر و بادوم و عسل بخورمالانم درست کردم و میخوام بخورمفقط حسرت این رو میخورم چرا تو دوران بارداری این معجون قوی رو نمیخوردمبا اینکه هم بادوم داشتیم هم گردو ولی اصلا همت شکستن اینا رو نداشتم.حالا دیگه گذشت بخودم قول دادم لااقل تو دوران شیردهی مصرف کنم.بعد از اتفاقات خیلی بدی که آبان ماه افتاد و تمام رویاهایی که باهاش زندگی کردیم بر باد رفت، خدا در حقمون خدایی کرد، کاری کرد که نه تنها اون رویاها برگشت بلکه صد برابر بهتر از اون رویاها قابل تجسم شده برامون.ازت ممنونم خدای خوبم.مرسی که بهترین بخشنده ی مهربانی

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: چهارشنبه 19 بهمن 1401 ساعت: 15:49

هر سالی که میگذره، از جزئیات گذشته توی ذهنم بیشتر پاک میشهبا دوبار سزارینی هم که کردم احساس میکنم این پاک شدنه سرعت بیشتری گرفته.فقط کلیات یادممونده، حالا اگر اینام به مرور کمتر نشه خوبهیادمه میگفت دوست دارم واست یه ماشین مزدا۳ بخرم، اونم وقتی که یه پراید مشکی داشتم.حرفش فقط در حد حرف بود، یعنی اگر باهاش به جایی میرسیدم مطمئن بودم میخرید، حالا کاری به حرفش ندارم، میخوام اینو بگم که رویاهایی که اون باعث میشد تو ذهنم بسازم خیلی قشنگ بود.گاهی فکر میکنیم رویا فقط یک رویاست.این رویاها هستن که باعث میشن ما باور کنیم و بعد به واقعیت تبدیل کنیم.بعد از اون دیگه کسی برای من رویا نساخت. من کسی بودم که رویا ساختم برای کسیکاش کسی برای من رویا میساخت.کاش...کاش گذشته ی شیرینِ من بی سرانجام نمیماند.کاش...هرچند مطمئنم من و تو اگر به سرانجام هم میرسیدیم باز بی سرانجام میشدیم.اما کاش اینجور بود که حتی آخرش هم مطمئنم نبودم که بعد از سرانجام، بی سرانجام میشیم.بهرحال رفیقِ روزهای گذشته، امروز بعد از مدت زیاد، بیاد چیزهایی افتادم که هنوز در دلم باقی مانده بود.بیاد تو که خیلی برای من مهم، بزرگ، و عزیز بودی.اما سرنوشت جوری رقم خورده بود که باید مسیر دیگه ای رو طی میکردم، و روز تولد تو، خدا بمن دختری داد که جونم کمترین چیزیست که حاضرم برای خوشبختی او بدهم.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: چهارشنبه 19 بهمن 1401 ساعت: 15:49

امروز دقیقا یک هفته شد که از دیدنت گذشت و پایان ترس من برای عمل سزارین، چرا که ترس این رو داشتم که سر عمل سزارین از دنیا برم.

این کابوس تموم شد و من زنده ماندم.

من باید زنده بمانم برای کودکانی که دلخوش به مادرشان هستند.

خداروشکر که همه چیز به خیر گذشت.

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:34

باورمنمیشه ۱۲ روز از بدنیا اومدن دخترم گذشت و ما اصلا متوجه این زمان نشدیم، انگار ۲ ۳ روز گذشتهمامان امشب وسایلش رو جمع کرد و رفت خونه ی خودش، قرار شد دیگه از این به بعد هفته ای یکبار بیادموقع رفتن مامان گریه ام گرفت، بغض داشتم، خیلی برام زحمت کشیدنه این ۱۲ روز، نه ۳۰ ساله داره زحمت منو میکشهخدایا مادرم رو در پناه خودت حفظ کنخدایا آرزوش رو برآورده کنبسه خدا جونم، بسه تمام زحمتهایی که ما بهش دادیمخدایا بحق شیری که به بنده ات میدم مادرم رو به خواسته اش برسون

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:34

دختر نازنینم ۲۴ روزه شده و من هر روز بیشتر از قبل بهش وابسته میشم.خونمون فضای تازه ای گرفتهانرژی من بیشتر شده، برای پسر اولم همش خوابالو بودم اما الان باید انرژی برای پسرم هم داشته باشم.نمیشه بخاطر یه فرد تازه تمام تفریحات پسرم کنسل بشهباید یه مادر آگاه و خفن باشم، هم وقت برای پسرم بذارم هم دخترمباید حواسم به همه چیز باشهپسرم خیلی مظلوم شده، اون منو که خیلی دوست داشته رو ۲۴ روزه بخشیده به کسی دیگهاون جای خوابش رو داده به خواهرش، جایی کنار من، امن ترین جای دنیا برای پسرم

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:34

صفحه بندی